یادم آید آن خیرگی چشمهایت در خفا
تابلویی به رسم یادگار بر ذهنم ترسیم شد
بوسه ها زدی بر پیشانی ام تو بسیار
آنقدر که روح و جسمم بر خدا تسلیم شد
چرتکه ای زد بار دگر خدا بر جان من
بال گشودم بار دگر، آسمانم تقدیم شد
آمدی و آمدنت بی نیاز از بال بود
چرخ گردون بچرخید و سهم من تقسیم شد
چند بهاری ست عطر نفسهایت سایه انداخته بر سرم
میگذرد عمر و خوش ببین با تو، روزگار سیاهم، یتیم شد
16/6/95
برچسب:
نویسنده: نوید نوری